مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
20
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
حكايت مرغابى و سنگپشت حكايت چنين شنيدهام كه : روزى مرغى از مرغان آب بر هوا بلند شد و از آنجا بسنگى در ميان آب كه روان بود ، فرود آمد . و بر سنگ ايستاده بود كه ديد جيفهء را آب بياورد و در كنار همان سنگ بداشت . آن مرغ به دو نزديك رفته ، نيك نظر كرد . ديد كه جيفهء آدميزاد است و زخم شمشير و نيزه در تن او هست . با خود گفت : اين كشته ، بدكردار و ستمگر بوده است كه جمعى به دو گرد آمده ، او را كشته و از شرّ او ايمن گشتهاند . مرغابى بحيرت بر آن جيفه نظر ميكرد كه ناگاه كركسها و عقابها جيفه را احاطه كردند . چون مرغابى اين را بديد ، هراس كرد و گفت : ديگر مرا درين مكان بودن ، نشايد . پس از آن مكان بپريد . مكانى همىجست كه در آنجا منزل كند تا آن جيفه از آنجا بر طرف شود و سباع و پرندگان از آن مكان دور شوند . و آن مرغ همىپريد تا بدرختى كه در ميان نهر آب بود ، بنشست . و بدورى وطن ، محزون و ملول بود و با خود ميگفت كه : اندوه ، پيوسته با منست و بهرجا كه روم ، او نيز همىآيد . من در مكان خويشتن براحت اندر بودم . چون جيفه را بديدم ، خرسند و فرحناك شدم و گفتم : اين روزى منست كه خدا بسوى من فرستاده . ولى اكنون شادى من بحزن و فرح من باندوه بدل شد و جيفه را مرغان سباع از من بگرفتند و در ميان من و او حاجب و حايل شدند . و در دنيا اميد به جائى نماند كه زندگانى توانم كرد . ولى خردمندان ، فريب او نخوردند و هركس فريب آن را خورد و برو اعتماد كند ، در روى زمين بنادانى خواهد زيست تا در زير زمين جاى گيرد و دوستان و خويشان او خاك بر او بريزند و از براى مردان ، هيچچيز بهتر از شكيبائى بناخوشىهاى دنيا نيست . پس آن مرغابى در آن خيالات بود كه ناگاه سنگپشت نرينه از آب بالا آمد و بدان مرغ نزديك شد و سلامش كرد و گفت : اى خواجه ، سبب چيست كه از